www.teshnelab.com

این وبلاگ وابسته به سایت تشنه لب می باشد

www.teshnelab.com

این وبلاگ وابسته به سایت تشنه لب می باشد

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

برای مشاهده ی اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید...

 

این مرد کیست لاله ی پرپر می آورد

تا خیمه هاش اکبر دیگر می آورد

 

دارد گلی که طعم عسل را چشیده است

از ازدحام تیغ و سپر در می آورد

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر حوتی

 

ید موسی و مسیحائیِ عیسی دارد

نفس تیغ کفش معجز احیاء دارد

 

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند

این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

 

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شکند

" قاسم " بن الحسن اسمی که مسمی دارد

 

این پسر آینه حُسن حسن بود و شکست

پس حسن در همه کرب و بلا جا دارد

 

عسل سرخ ز کنج لب او می ریزد

لعل شیرین و لب و شور معما دارد

 

تاک بود و به مصاف تبر و داس که رفت

سرو برگشت ، قدی هم قد آقا دارد

 

صورت و سینه تو ...، پهلو و بازوی علی...

چقـَـدَر کرب و بلا حضرت زهرا دارد

 

یاسر حوتی


********************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده

باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده

 

یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده

یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده

 

با من بگو به دست که افتاد کاکلت

اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده

 

این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من

چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

 ******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – محمد حسن بیاتلو

 

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم

تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم

 

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم

 

مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

برای اینکه دگر خردتر از این نشوی

تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

یتیم بودی و اینها نوازشت کــردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار می کنی آخر به زیر پای نعل

عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم

 

محمد حسن بیاتلو 

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر مسافر

 

قاسم است اینکه چنین دست به شمشیر شده

نوجوانی که به عشق تو حسین پیر شده

 

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش این بود :عمو ؛ رفتن من دیر شده

 

زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا این همه تاخیر شده

 

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

 

مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده

 

کمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا

که قد و قامت او دستخوش تغییر شده

 

سنگ باران شد و زیر سم مرکبها رفت

پیش گوییّ عمو بود که تعبیر شده

 

می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدینه است که تکثیر شده

 

یاسر مسافر

 

 ********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود

یعنی عمو برای تو بابا نمی شود

 

ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه ی زنها نمی شود

 

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی شود

 

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی شود

 

باور نمی کنم چه به روزت رسیده است

اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود

 

این نعل های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود

 

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

 

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

 

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

 

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

 

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

 

انگار جای فاصله ها پر نمی شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

ردّ پا

 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟

 

لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو

لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی

 

افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای

از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی

 

از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست

ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی

 

دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام

با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی

 

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای

یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی

 

گفتم عصای پیری من بعد اکبری

اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

این که این قدر تماشا دارد

به رگش خون علی را دارد

 

مجتبی آمده تصویر شود

به حسن رفته؛ تماشا دارد

 

گیسوانی که زده شانه حسین

هر قدر دل ببرد جا دارد

 

سیزده بار زمین فهمیده

منّتی بر سر دنیا دارد

 

شاه در بدرقه اش آمده است

تا ببینند که بابا دارد

 

نیست پایش به رکاب از بس که

میل پرواز به بالا دارد

 

چشم بد دور به بازو بندش...

...ریشه چادر زهرا دارد

 

نوجوان است و دعایی بر لب

پشت او زینب کبری دارد

 

نوجوان است ولی وقت نبرد

پای هر ضربه اش امضا دارد

 

نوجوان است ولی از رجزش

از دمش صاعقه پروا دارد

 

رجزی خواند و همه فهمیدند

بعد از این ، معرکه آقا دارد

 

شکل رزمش چقدر پیچیده ست

شیوه حضرت سقا دارد

 

قبضه ی تیغ که میچرخاند

آذرخشی ست که میسوزاند

 

شور در پهنه صحرا انداخت

موج بر سینه دریا انداخت

 

یک هماورد ندارد بس که

هیبتش لرزه به صحرا انداخت

 

باد تا بند نقابش وا کرد

پرده از محشر کبری انداخت

 

عاقبت ازرق شامی آمد

رو به قاسم نظری تا انداخت

 

چار فرزند به میدان آورد

دو طرف را به تقلا انداخت

 

همه جا بود سکوتی سنگین

کربلا چشم به آنجا انداخت

 

دست پرورده عباس نظر...

...تا که بر قامت آنها انداخت

 

چار فرزند حرامی را با

ضربه ای یک به یک از پا انداخت

 

اولین چرخش تیغش از تن

سرشان را به ثریا انداخت

 

نوبت ارزق شامی شد و باز

پیش آنها سر او را انداخت

 

همه را ضربه ی شصتش یاد...

... ضربه کاری مولا انداخت

 

مجتبی باز به تکرار آمد

بانگ تکبیر علمدار آمد

 

حیف غم بود که معنا کردند

گرد او هلهله برپا کردند

 

تا که دیدند حریفش نشدند

دشتی از سنگ مهیا کردند

 

همه طوری به سرش ریخته اند

گوئیا گمشده پیدا کردند

 

گل سرخی به زمین باز شد و

ساقه را از دو سه جا تا کردند

 

استخوان های شکسته او را

چقدر خوش قد و بالا کردند

 

نیزه ها بر سر او زار زدند

تیغ ها را به تنش جا کردند

 

تا که دیدند عمو می آید

همگی خنده به لب وا کردند

 

نعل ها رد شده و ضرب زدند

تا مشبّک بدنش را کردند

 

مادرش آمده بالینش حیف

چقدر خوب مدارا کردند

 

مادرش آمد و با زخمی نو

باز خون بر دل زهرا کردند

 

کاکلش را ز دو سو چنگ زدند

وقت غارت شد و دعوا کردند

 

تا روی خاک کشیدن ها را

ایستادند و تماشا کردند

 

وای بر من چه خیالی دارند

نعل ها شکل هلالی دارند

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

کبوترانه

 

کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ای

برای درد یتیمانه‌ات دوا شده‌ای

 

ربوده باد ز رویت نقاب و می‌بینم

چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ای

 

بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم

رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ای

 

چقدر حجله‌ی دامادی‌ات پر از سنگ است

به خون نشسته‌ای اما چه دلربا شده‌ای

 

دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست

جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ای

 

پس از صدای نفس‌های مانده در سینه

پس از صدای ترک‌ها چه بیصدا شده‌ای

 

به قد کشیدن تو تیغ‌ها کمک کردند

گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای

 

من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم

سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - عباس احمدی

 

تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

 

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند

 

این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود

گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند

 

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

 اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش

 

آخر تو شبیه حسنی، حرز بینداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بینداز

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینت که صدا کرد، عمو از نفس افتاد

 

فرمود که سخت است تماشای تو قاسم

مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آینه جنگیدن مرد جَمَلت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – هادی ملک پور

 

هرکسی آیینه باشد ...

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

 

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

 

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

 

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

 

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

 

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است

 

هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

 

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

 

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

 

...می رسد خورشید اما دست  دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....

 

هادی ملک پور

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

شوق شهادت

 

 برای پرزدنت حجم آسمان کم بود

 ولی به بال و پر خسته ات،توان کم بود

 

 شتاب کردی و واماند بند نعلینت

 چقدر شوق شهادت مگر زمان کم بود؟

 

 چرا تو را همه ی کوفه سنگ باران کرد؟

 درون لشگر آنها مگر سنان کم بود؟

 

 جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد

 برای کشتن تو بغض نهروان کم بود

 

 به فکر جایزه ی بردن سرت بودند

 شراب خون تو در سفره های شان کم بود

 

 نفس کشیدنتان رنگ وبوی زهرا داشت

 میان سینه ی تو چند استخوان کم بود

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

 گزارش

 

 ابر زخمت دوباره بارش کرد

 آسمان را دچار لرزش کرد

 

 چشم در خون نشسته ام، قاسم

 زخم های تو را شمارش کرد

 

 کاکلت دست یک مغیره صفت

 خنده اش با کنایه غرش کرد

 

 ای یتیم حسن، گلوی تو را

 سایه ی دشنه ای نوازش کرد

 

 نیزه ای در طواف سینه ی تو

 با خدای خودش نیایش کرد

 

 زیر نعل زمخت صدها اسب

 درد صبر تو را ستایش کرد

 

 خس خس سینه ی شکسته ی تو

 صحنه را موبه مو گزارش کرد

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – سعید توفیقی

 

ساحل بحر کرم پُر موج است

میل سیمرغ بقا بر اوج است

علم اعداد ریاضــی برگشت

عدد سیزده امشب زوج است

**

سیــزده بار حزینـــم امشب

با غم و غصه عجینم امشب

به خود عشق قسم ، دلشده ی

سیزده سالــه ترینــم امشب

**

سیزده بار زخود رستم من

سیزده مرتبــه سرمستم من

سیزده بار به آقا سوگنــد

قاسم ابن الحسنی هستم من

**

سیـــزده بار دلــم در محــن است

تا سحر ذکر دلم یا حسن است

آن شهیدی که شب روضه ی اوست

سیزده ساله ترین بی کفن است

**

گرمسلمان امام حسنیــد

سائل لطف مدام حسنید

سیزده بار بگوئید حسین

تا بفهمند غــلام حسنید

**

سیزده حجــله بنا بگذاریــد

سـیزده بـار حـنـا بـگذارید

سفره ی عقد بچینید و در آن

قـاب عکس شهدا بگذارید

**

سیزده بار حسینـــی بشــوید

بربلا شـــاهد عینی بشوید

حال که رخصت گریه دارید

فاتحه خوان خُمینی بشوید

***

یاد از پیر جماران بکنید

سیزده مــوی پریشان بکنید

سردهید اشهد انّ قاسم

خویش را باز مسلمان بکنید

**

سیزده بار زخود پر بکشید

سیزده جام بلا سر بکشید

یاد از حجله قاســـم بکنید

سیزده لاله ی پرپر بکشید

**

کوفیان یکدفعه بی تاب شدند

در شگفت از رخ مهتاب شدند

تا که از خیمه خود کرد طلوع

سیزده قـــرص قمر آب شدند

**

چه جمالی کَفَلق لایق اوست

سیزده حور و ملک شایق اوست

بسکه دارای کمالات است او

سیزده بار خدا عاشق اوست

**

دیده شد قبقبه ، چشمش کردند

بلکه صد مرتبه چشمش کردند

قمــر سیزده تا کــه ســـر زد

چشمها یک شبه چشمش کردند

**

سیزده مرتبه در خویش شکست

استخوانش زپس و پیش شکست

سنگها قصد طوافـــش کردند

شیشه ی تنــگ بلوریش شکست

**

آتش جنگ چو افروخته شد

جگر فاطمه ها سوخته شد

حرکت نعل ز اندازه گذشت

بدنش روی زمین دوخته شد


سعید توفیقی

 

********************

 

 اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - مصطفی متولی

 

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

 

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

 

تنش تیغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

 

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

 

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

 

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

 

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

 

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

 

  مصطفی متولی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد